سيد محمد باقر برقعى
104
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )
همدمى نيست مرا تا شودم محرم راز * زان شوم خاكِ درِ آن بت جانانه دگر شمع سوزد كه شود جلوهگر مجلس انس * بىخبر زان كه بسوزد پر پروانه دگر آشنا سوخت چنان دل ز من خسته روان * كه دهم شرح غم خويش به بيگانه دگر مى ندانم چه صوابيست ز پيمانشكنان * كه به ميخانه نشان نيست ز پيمانه دگر چه كند گر نكند شكوه « خطيبى » ز رقيب * كه ز جورش شده آشفته و ديوانه دگر شوق وصال دل به سوداى غمت بر سر بازار بماند * به هواى سر زلف تو خريدار بماند آنچنان شوق وصالت به دل افكنده شرر * كه ز خود بىخود و با آه شرربار بماند شعلهء شمع قرار از كف پروانه ربود * سوخت زان شعله و در پردهء اسرار بماند بىخبر هركه از آن طرّهء طرّار نشست * در سراپردهء اين غمكده بيمار بماند هركه ببريد دل از هرچه به غير از غم دوست * فاش گويم كه گرانقدر و سبكبار بماند از فراق رخ زيباى تو در ملك وجود * دل شيدايى من در غم و آزار بماند مفتى شهر مرا منع ز مى كرد ، وليك * خرقهاش در گرو خانهء خمّار بماند بوالهوسها همه از دايره بيرون رفتند * عاشق دلشده چون نقطهء پرگار بماند نقشبند دل من تا خم ابروى تو شد * گشت آشفته و در حسرت ديدار بماند تا نهادم سر تسليم به خاك قدمت * دل در آرامش دايم شد و هشيار بماند خنك آن كس كه در اين وادى پرفتنه و شرّ * پاك و وارسته چنان ميثم تمّار بماند با تو مشغول « خطيبى » و ز خود بىخبر است * زين سبب فارغ از انديشهء اغيار بماند ساقىنامه بيا ساقى اى راحت جان و تن * دمى وارهانم ز رنج و محن بيا ساقيا نشئهانگيز كن * مرا ساغر از باده لبريز كن از آن مى كه بر جان شرر افكند * از آن مى كه شورى به سر افكند